شب یلدا

نویسنده :آلیشان
تاریخ:پنجشنبه 1 دی 1390-12:41 ب.ظ

شب یلدای من ...

یلــــــــــــــــــــــــــــــــدای عشق است

که مینائی ترین ...

شبــــــــــــــــــــــــــــهای عشق است

خودم تنها ...

دلم تنــــــــــــــــــــــــــــــــهاتر از عشق

شبم آغشتۀ ...

رؤیــــــــــــــــــــــــــــــــای عشق است

من و روی تو و  ...

نیــــــــــــــــــــــــــــــلوفر و یــــــــــــاس

دلم پیوسته در ...

ســـــــــــــــــــــــــــــودای عشق است

دل یلدائیم ...

می بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوید از تو

به هر جمعی ...

دلم رســــــــــــــــــــــوای عشق است

دهانم را چه میبوئی ؟! ....

که مستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

دلم تب کردۀ ...

مینـــــــــــــــــــــــــــــــای عشق است

تمام واژه هایم ...

ارغـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوانی

قلم را جوهرم ...

دریــــــــــــــــــــــــــــــــای عشق است

درین ظلمت ...

که دیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاّری نباشد

طنین خاطرت ...

آوای عشــــــــــــــــــــــــــــــــــق است

بمیرد قوی دل ...

در نیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی عشق

شب یلدا ...

شب زیبـــــــــــــــــــــــای عشق است




نیما

نویسنده :آلیشان
تاریخ:چهارشنبه 23 آذر 1390-01:12 ب.ظ

می‌تراود مهتاب
می‌درخشد شب‌تاب
نیست یک‌دم شکند خواب به چشم  کس و ، لیک
غم  این خفته‌ی  چند
خواب در چشمِ ترم می‌شکند .

نگران با من استاده سحر
صبح ، می‌خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم ِبه‌جان‌باخته را بلکه خبر
در جگر خاری لیکن
از ره  این سفرم می‌شکند .
 
نازک‌آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا ! به برم می‌شکند


دست‌ها می‌سایم
تا دری بگشایم ،
بر عبث می‌پایم
که به‌در کس آید ؛
در و دیوار  به هم ریخته‌شان
بر سرم می‌شکند .
 
می‌تراود مهتاب
می‌درخشد شب‌تاب
مانده پای‌آبله از راهِ دراز
بر دمِ دهکده ، مردی تنها ؛
کوله‌بارش بر دوش ،
دستِ او بر در ، می‌گوید با خود :
- « غم  این خفته‌ی  چند
خواب در چشم ِ ترم می‌شکند ! » ...





بوسه

نویسنده :آلیشان
تاریخ:شنبه 19 آذر 1390-12:20 ب.ظ


گفتمش
شیرین ترین آواز چیست ؟
چشم غمگینش به رویم خیره ماند
قطره قطره اشكش از مژگان چكید
لرزه افتادش به گیسوی بلند
زیر لب غمناك خواند
ناله زنجیرها بر دست من
گفتمش
آنگه كه از هم بگسلند
خنده تلخی به لب آورد و گفت
آرزویی دلكش است اما دریغ
بخت شورم ره برین امید بست
و آن طلایی زورق خورشید را
صخره های ساحل مغرب شكست
من به خود لرزیدن از دردی كه تلخ
در دل من با دل او می گریست
گفتمش
بنگر در این دریای كور
چشم هر اختر چراغ زورقی ست
سر به سوی آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقی ست
لیكن این شب نیز دریا یی ست ژرف
ای دریغا شبروان !‌ كز نیمه راه
می كشد افسون شب در خواب شان
گفتمش
فانوس ماه
می دهد از چشم بیداری نشان
گفت
اما در شبی این گونه گنگ
هیچ آوایی نمی آید به گوش
گفتمش
اما دل من می تپد
گوش كن اینك صدای پای دوست
گفت
ای افسوس در این دام مرگ
باز صید تازه ای را می برند
این صدای پای اوست
گریه ای افتاد در من بی امان
در میان اشك ها پرسیدمش
خوش ترین لبخند چیست ؟
شعله ای در چشم تاریكش شكفت
جوش خونن در گونهاش آتش فشاند
گفت
لبخندی كه عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم
بوسیدمش

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

 




نظر شما چیه؟بخونید بعد نظر بدید!!!!!

نویسنده :آلیشان
تاریخ:دوشنبه 7 آذر 1390-03:15 ب.ظ

 
شاعر زن میگه :
به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !
برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن ! آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید !
برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید
 

شاعر مرد در جواب میگه :
به ‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسن‌الخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بی‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بی‌خشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک‌ درخت / و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایش‌ات / نشسته مداوم تو را در کمین



در وصف عشق

نویسنده :آلیشان
تاریخ:شنبه 5 آذر 1390-01:19 ب.ظ


عشق هرجا رو کند آنجا خوش است
گر به دریا افکند دریا خوش است

گر بسوزاند در آتش دلکش است
ای خوشا آن دل که در این آتش است

تا بینی عشق را ایینه وار
آتشی از جان خاموشت برآر

هر چه می خواهی به دنیا نگر
دشمنی از خود نداری سخت تر

عشق پیروزت کند بر خویشتن
عشق آتش می زند در ما و من

عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جان نو خورشیدوار

عشق هستی زا و روح افزا بود
هر چه فرمان می دهد زیبا بود

****مولتی دانلود****شعر****

منع مهر غیر نتوان کرد یار خویش را
هر که باشد، دوست دارد دوستار خویش را

هر نگاهی از پی کاریست بر حال کسی
عشق می‌داند نکو آداب کار خویش را

غیر گو از من قیاس کار کن این عشق چیست
می‌کند بیچاره ضایع روزگار خویش را

صید ناوک خورده خواهد جست، ما خود بسملیم
ای شکار افکن بتاز از پی شکار خویش را

با تو اخلاصم دگر شد بسکه دیدم نقض عهد
من که در آتش نگردانم عیار خویش را

بادهٔ این شیشه بیش از ساغر اغیار نیست
بشکنیم از جای دیگر ما خمار خویش را

کار رفت از دست ،وحشی پای بستی کن ز صبر
این بنای طاقت نااستوار خویش را



یادتوبرای...

نویسنده :آلیشان
تاریخ:شنبه 9 مهر 1390-11:53 ق.ظ


انچه میماند برایم یاد توست
انچه مانده بر دلم سیمای توست
گرچه سیمایت به دل ارامش است
لیك این دل تنگ آن اخلاق توست
تنگ میگردد دلم هرصبح وشام
اخر این دلخسته هردم یاد توست
نی منه دل خسته تنها منتظر
صفحه این دستگاهم یاد توست
بسكه من از تو نوشتم روی آن
ذره ذره جای جایش نام توست
ازفراقت جان برفت ودل بسوخت
این دل بیچاره تنها جای توست
تو چگونه از كنارم رفته ای؟
تو كه میدانی. دلم همراه توست...



آخرین پرسه برای memol

نویسنده :آلیشان
تاریخ:سه شنبه 5 مهر 1390-05:34 ب.ظ

قدم؛ شب های شهریور

قدم ؛ صبح هم اغوشی

قدم؛‌ هی بوسه هی بوسه

قدم‌؛‌اغوش می پوشی

 

قدم ؛ پشت سرت حرفه

قدم؛ هق هق تو خاموشی

قدم ؛ سر درد و سر گیجه

قدم؛ قرص فراموشی

 

قدم ؛ من از خودم خستم

بسم نیس این همه ازار

چی میخوای دیگه از جونم؟

قدم های منو نشمار

 

اخرین روزای عاشقی من

اولین روزای رسوایی تو

اول سکوت شب های منه

اخرین پرسه توی پیاده رو

 

تمومش می کنم امشب

ته این کوچه ی بن بست

-برم ؟

-میری؟ خداحافظ

مگه جز اینا حرفی هست؟

 

چرا این قدر ارومی؟

لجم میگیره از چشمات

یه چیزی کاش میگفتی

یه دیالوگ قبل از کات

 

اخرین روزای عاشقی من

اولین روزای رسوایی تو

اول سکوت شب های منه

اخرین پرسه توی پیاده رو

 

تو این شب های پاییزی

یکی تا صبح بیداره

تعجب می کنم از مهر

چرا بارون نمیباره؟




عشق جاویدان

نویسنده :آلیشان
تاریخ:یکشنبه 27 شهریور 1390-11:39 ق.ظ

مرا به خلسه میبرد نگاه آسمانی ات

دوباره زنده می شوم به لطف مهربانی ات

چه سبزو با صفا شده حیاط خانه ی دلم

سبد سبد لبالب از شکوفه ی جوانی ات

شراب هفت ساله را به کام تشنه ام بریز

مرا ببر به خلسه های عشق جاودانی ات

همیشه ناز خنده ات چه ساده است و دلنشین

و من هنوز عاشق تبسم نهانی ات

معطر است کوچه های ده از شمیم تو

پراز ترانه می شود به وقت میهمانی ات

مرا ببر که بال و پر گشوده ام به سمت تو

مرا ببر به لحظه های جشن شادمانی ات

اینم برای...بود.

 




زیبای دوست داشتنی ام

نویسنده :آلیشان
تاریخ:سه شنبه 22 شهریور 1390-11:12 ق.ظ

زیبای من هر چند که 10روز از تولدت میگذرد اما یاد تو خاطره ی تو آنقدر با من در آمیخته که هنوز هم دوست دارم تولدت را جشن بگیرم.

زیبا من گرچه عشق من نسبت به تو به قول خودت باور نکردنی یا غیر قابل درک بود با این همه لحظه به لحظه تویی که اعماق وجودم را بیشتر و بیشتر تسخیر میکنی.

زیبای من ای آسمانی ترین فرشته ی زمینی کاش میشد آن دستهای مهرآلودت را بگیرم تا خود نیز به آتشی که از عشق تو در نهادم زبانه میکشد و سلول به سلول وجودم را میسوزاند پی ببری.

زیبای من خود نیز میدانی که آنقدر دوستت دارم که نمیخواهم کسی جز تو در کنارم شاد باشد و در کنار کسی جز تو لب به خنده بگشایم.

               پس بیا ای دوست بامن باش       که من تنهای  تنهایم

 




برای عزیزترینم در روز تولدش

نویسنده :آلیشان
تاریخ:دوشنبه 14 شهریور 1390-10:54 ق.ظ

هنوز هم زمستون به یادت بهاره / تو قلبم کسی جز تو جائی نداره

صدای دلم ناسازگاره / سکوتم به جز تو صدائی نداره

عزیزم تو اولین کسی هستی که عشقش در قلبم متولد شد

و تولد عشق تو در بهار را تا پایان حیات بشر به کما خواهم برد

از طرف دوست دار همیشگی تو . . .

البته میدونم که تولدت دیروز بود هیچگاه عشقت از دلم بیرون نمیره.




چه کنیم بازم برای اون

نویسنده :آلیشان
تاریخ:چهارشنبه 29 تیر 1390-05:14 ب.ظ

 

  اگر چه دوستت دارم،

  اگر چه هستی ام بودی،

  زمان که می گذرد،

  دلم سنگ می شود..

 

  به جان تو...  نه!

  قسم به جان خودم:

  گاهی میان عقل و دلم،

  جنگ می شود!

 

  از خدا که پنهان نیست،

  از تو هم چه پنهان دوست

  بی پنجره ام حتی..

  دیوارها لنگ می زند!

 

  چند سالی می شود

  قعر این چاهم.

  ولی هنوز دلم،

  به ریسمان تو چنگ می زند!

 

                                       اگر چه بود و نبودت یکی ست،

                                       اما گاه ..

                                       دست خودم نیست،

                                       دلم برای دلت تنگ می شود!

 




بازهم برایmemol

نویسنده :آلیشان
تاریخ:سه شنبه 28 تیر 1390-10:39 ق.ظ

کاش بودی تا دلم تنها نبود

تا اسیر غصه فردا نبود

کاش بودی تا برای قلب من

زندگی اینگونه بی معنا نبود

کاش بودی تا لبان سرد من

بی خبر از موج و از دریا نبود

کاش بودی تا فقط باور کنی

بعد تو این زندگی زیبا نبود.




حرفی از نوع غزل برای زیبای دوست داشتنی امmemol

نویسنده :آلیشان
تاریخ:یکشنبه 22 خرداد 1390-06:57 ب.ظ

به عاشق تو شدن افتخار کافی نیست

لبان تو چه بگویم انار کافی نیست!

هزار بار سرودم که دوستت دارم

هزار بوسه گرفتم! هزار... کافی نیست

برای تو چه کنم؟ هی قرار بگذاریم

غروب جای همیشه! قرار کافی نیست

نشسته ام که بیایی... غروب کن خورشید!

بدون تو چه کنم؟ انتظار کافی نیست

گلی برای تو چیدن هنوز هم سخت است!

به یمن چشم تو حتی بهار کافی نیست

بیا که هرم نفس های من برقصاند

برای موی پریشان لوار کافی نیست

کنارتم! بغلم کن که موج بردارم

چرا که رفتن زیبا کنار کافی نیست




قصه ی عشق از دیدگاه پیامبران

نویسنده :آلیشان
تاریخ:یکشنبه 25 اردیبهشت 1390-10:49 ق.ظ

بعضی عشق‌ها مثله قصه نوحه

طرف از ترس طوفان میان سراغت

بعضی عشق‌ها مثله قصه‌ی ابراهیمه

باید همه چیزتو براش قربانی کنی

بعضی عشق‌ها مثله قصه مسیحه

آخرش به صلیب کشیده می‌شی

اما بیشتر عشق‌ها مثله قضیه موسی است

یه کم که دور میشی یه گوساله جا تو می‌گیره




شعری از...

نویسنده :آلیشان
تاریخ:یکشنبه 18 اردیبهشت 1390-02:35 ب.ظ




بر اساس گزارش رسمی ؛ زندگی خوب و شاد و آرام است
نهراسید گوسفند عزیز! گرگ هم مثل بره ها رام است

بر اساس گزارش رسمی ؛ بهترین سال ، سال جاری بود
   پر تحرک ، پر از نشاط و شتاب ، مثل خرکیف و خرسواری بود

  بر اساس گزارش رسمی ؛ روزنامه زیاد و آزاد است
شاید از آزادی زیادی ، چند تا روزنامه مازاد است
شاید احساس می شود گاهی پرخوری می کنند مطبوعات
رو به روی لباس شخصی ها ، قلدری می کنند مطبوعات

بر اساس گزارش رسمی ؛ دشمنان بی شعور و نادانند
بیست و سی را چرا نمی بینند؟ ایرنا را چرا نمی خوانند؟
تا ببینند کارها خوب است ، تا بخوانند وضع مطلوب است
ملت آزاد و راضی و خندان ، دولت از هر لحاظ محبوب است

بر اساس گزارش رسمی ؛ هیچ کس ، هیچ وقت ، هیچ نگفت
نه صدای گلوله ای برخاست ، نه کسی روی خاک در خون خفت

بر اساس گزارش رسمی ؛ عده ای ناگهان یهو مُردند!
عده ای نیز ناگهان خود را بی خودی پشت میله ها بردند!

بر اساس گزارش رسمی ؛ گم شده خط فقر در ایران
شایعات است فقر و بیکاری ، شایعاتی که عده ای نادان
بی جهت پخش می کنند آنرا تا بگویند زندگی سخت است
ما که تکذیب می کنیم از بیخ! هرکه تکذیب کرد خوشبخت است

بر اساس گزارش رسمی ؛ مُرد بیکاری ، تورم مُرد
چند موجود زنده را اما ، موشک ما به آسمانها برد

بر اساس گزارش رسمی ؛ علم و آزادی و رفاه اینجاست
غیر ما ، در تمام کشورها ، از فساد و گرسنگی غوغاست
در اروپا به ویژه آمریکا ، مردم از فقر لخت و عریانند!
بی خبر از ستاد یارانه ، چیزی از خوشه ها نمی دانند

بر اساس گزارش رسمی ؛ غرب در حال سرنگون شدن است
دولت مقتدر ، فقط ماییم ، دولت ما چراغ این چمن است

بر اساس گزارش رسمی ؛ گاو پروار مش حسن خوب است
علف و کسب و کار ، پربار است ، جنس چینی زیاد و مرغوب است

بر اساس گزارش رسمی ؛ چین و روسیه اهل اسلامند
در میان تمام کشورها ، این دو از هر لحاظ خوشنامند

بر اساس گزارش رسمی ؛ چاوز از بیخ و بن مسلمان است
سندش را نشان نداده ولی ، سندش هست گرچه پنهان است

بر اساس گزارش رسمی ؛ همه خوشحال و خنده رو هستند
عده ای ناگزیر می خندند ، عده ای ناگزیر سرمستند
خنده دار است روزگار آری ، خنده دار است حال و روز همه
مشت سنگین روزگار مگر ، بزند ناگهان به پوز همه


سر به راه و مطیع و جان سختیم ، بر اساس گزارش رسمی
زندگی می کنیم و خوشبختیم ، بر اساس گزارش رسمی !!!


اسماعیل امینی






  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4