تبلیغات
اینجا چراغی روشن است... - آخر این قصه تاریک است

آخر این قصه تاریک است

نویسنده :آلیشان
تاریخ:شنبه 28 فروردین 1389-03:23 ب.ظ

مثل گلدانی کـــه از پروانگـــی بویی ندارد

دم به دم می سوزم از شمعی که سوسویی ندارد

هر نفس می میرم و می کوچم از شهری که آنجا

زیر سقف ســادگی هایش پرســـتویی ندارد

پیش دردم می نشینی قصه می گویی از آدم

قصــه اویی که در آیینه مهــرویی ندارد

قصه کوه و عمو زنجیر باف و غول دریا

کودکی هایی که طعم خواب لولویی ندارد

قصــه پوشـــالی نا پهــلوانی هـــای او که

شیر بازوش اشکم و دم، یال و پهلویی ندارد

قهـرمانِ کوچه یِ ما ... راستش از تو چه پنهان

روی بازویش همین هایی که می گویی ندارد

باز با این حال او چشم و چراغ کوچه ماست

گر چه از آن روزها جز چشم بی سویی ندارد

قهــــرمانِ سـاده یِ بی ادعایِ کوچه یِ ما

دست و بازو داده در خون، زور بازویی ندارد

گل به گل گردیده ام پروانگی های تنش را

جز صدای سرفه این ویرانه کوکویی ندارد

گردبـــادِ  بی قرارِ  روزهایِ  خشم و آتش

مثـل آن دیروزهــــا دیگر هیاهویی ندارد

هر نفس می میرد و می کوچد از شهری که آنجا

زیر سقف سادگی هایش پرستویی ندارد




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
آسم
شنبه 21 آبان 1390 08:14 ب.ظ
حال کو تا آخرش
آسم
شنبه 16 مهر 1390 03:00 ب.ظ
فکر نکنم
غزل بامداد
سه شنبه 31 فروردین 1389 10:07 ق.ظ
ای بی منبع!!!!
قشنگ بید!
آرایش جان
یکشنبه 29 فروردین 1389 10:56 ب.ظ
شعر زیبایی بود.
مسعود
یکشنبه 29 فروردین 1389 06:15 ب.ظ
سلام چطوری ؟؟؟؟؟/
به جون خودم من دیروز کامنت گذاشتم
اومدم بگم آپ کردم.
بیا پیشم .
لینکت هم کردم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر