تبلیغات
اینجا چراغی روشن است... - از دفتر بهترین برادر دنیا(برادرم یوسف)

از دفتر بهترین برادر دنیا(برادرم یوسف)

نویسنده :آلیشان
تاریخ:یکشنبه 5 اردیبهشت 1389-04:58 ب.ظ

یاد داری كه ز من خنده كنان پرسیدی

چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز؟

چهره ام را بنگر تا به تو پاسخ گوید

اشک شوقی كه فرو خفته به چشمان نیاز

چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟

سینه ای سوخته در حسرت یك عشق محال

نگهی گمشده در پرده رؤیائی دور

پیكری ملتهب از خواهش سوزان وصال

چه ره آورد سفر دارم ... ای مایه عمر؟

دیدگانش همه از شوق درون پر آشوب

لب گرمی كه بر آن خفته به امید و نیاز

بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب

ای بسا در پی آن هدیه كه زیبنده توست

در دل كوچه و بازار شدم سرگردان

عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هدیه كنم

پیكری را كه در آن شعله كشد شوق نهان

چو در آئینه نگه كردم، دیدم افسوس

جلوه روی مرا هجر تو كاهش بخشید

دست بر دامن خورشید زدم تا بر من

عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید

حالیا ... این منم این آتش جانسوز منم

ای امید دل دیوانه اندوه نواز

بازوان را بگشا تا كه عیانت سازم

چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز


(فروغ فرخزاد)




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
آرایش جان
پنجشنبه 9 اردیبهشت 1389 05:45 ب.ظ
ممنون از انتخاب زیبایتان ازفروغ .
دست مریزاد
پاسخ آلیشان : سلام استاد ممنونم از فروغ گذاشتم چون هم وقتی زنده بود و هم بعد مرگش مظلوم بود.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر