تبلیغات
اینجا چراغی روشن است... - تنهایی

تنهایی

نویسنده :آلیشان
تاریخ:شنبه 20 شهریور 1389-12:44 ب.ظ

شبه ... هرچند من مثله همیشه بی تو بیدارم
نمی تونم که از فکر و خیالت دست بردارم
تمومه خاطراتت مثل هر شب پیش چشمامه
گمونم عاقبت می افته به دیوونگی کارم
اگه بودی واسم مثه همیشه قصه میگفتی
توی شبهای بی خوابی صدات لالائی من بود
تو ماه توی حوض قصه بودی.. ماهی تنها!
شبای قطبی و بارونیه من با تو روشن بود
یه شب قصه یه شب شعرو ترانه یادته اونشب
چقد مست و خرابم کردی از بس که غزل خوندی
ولی من قدر چشماتو ندونستم یه شب اخر
خوابم بردو نفهمیدم کجا ی قصه جا موندی
حالا شب هام همه تاریکوتاره غرق تنهایی
نمیدونم کجای این شلوغیای دنیایی
ببخش ای شهرزاد قصه گو من با تو بد کردم
هزار ویک شبی میشه که دنبال تو می گردم
چشام از درد میسوزه دلم از غم تنم ازتب
میخوابم با امید اینکه برگردی تو فرداشب




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
غزل بامداد
یکشنبه 21 شهریور 1389 12:00 ب.ظ
این ترانه از کی بود؟
پاسخ آلیشان : سلام بر خواهر عزیزمون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر